تبليغاتX
دنیای من
دنیای من
نیمی از جهانم برای تو
 
چیستان! آیا؟؟؟
نوشته شده در تاريخ جمعه 16 اسفند1387 توسط "..." |
 

به قول داداشم( دِ بیگ بــِرُادِر) آدم خوبه با عقل باشه یا بی عقل؟؟؟
به قول آقای مولانا:
"گفت تو دیوانه نه ای
لایق این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم
وز طلب آکنده شدم"
هوووووووووم  به شادی که گفتم، گفت هِر هِر

چند وقتی هست که این حرف  یا شاید "سوال" ذهنم رو بد فرم در گیر کرده....

حق گرفتنیه یا دادنی؟؟؟؟؟
حالا تکلیف اینی که می گن "مرگ حقــّه" چــــــــــیه؟؟

 

پ.ن:منظور حق خود شماست ...باید بگیریش یا منتظر می مونی تا بهت دو دستی بیان بدن؟؟؟

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 بهمن1387 توسط "..." |

دوباره
این جمعه های تکراری!
و طوفانی که بدنم را معتاد کرده است.
تمام گذشته ام
شراب سرخی ست
که مستم می کند
آنقدر که دلتنگی هایم
بر سرم آوار می شوند
از خودم می گویم ...
و خود زنی هایم پایان می گیرد
هنگامی که صدایت در کوشهایم
برای هزارمین بار تکرار می شود
دوباره ریشه می دوانی در تک تک رگهای بدنم!

به گذشته ها که می نگرم
پرنده می شود زود پر می کشد از ذهنم
چهره ات را می گویم
حریص می شوم
خطوط لبانت را دنبال می کنم تا ابد!
تا آنجا که من هنوز باقی ام
روی این خراب آباد!!
و
 تنها سرابی از تو
در خاطرم باقی ست.
کجا می روی
جمعه تمام شد
من هنوز تنهام!

                                     13/7/2008

بعد از قرنی اومدم با یه شعر از خودم این جا رو صفا بدم.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 15 دی1387 توسط "..." |
"شبهایم دست نیافتنی ست"

در خوابهایم عمرم طولانی تر
پیشانی ام بلند تر می شود
این راز بزرگی ست
آن را به گوش هایم گوشزد می کنم!

شب که می شود
من تو را دیوانه تر جستجو می کنم.
وقتی تو هستی
شبهایم خواستنی تر
خوابهایم صورتی تر می شوند.
زندگی خوشایند تر به نظر می رسد.

خاطراتم را که بروز می کنی
بیشتر عاشقت می شوم
خدا مهربانتر می شود.

"تو را دوست دارم"
فریاد من است
که از عمق جانم بر می آید.
من خواب را دوست دارم
چرا که تو در آنجایی
چرا که زندگیم جریان می گیرد
و من کشف می شوم.

ما به هم می ریزیم
زمان به هم می ریزد
ودنیا آنقدر عجیب می شود
که آبستن مردی می شوم
که روزها خورشید
سایه اش را
شبها ماه
چهره اش را
می دزدد
و خدا در خوابهایم
به من هدیه اش می دهد!

بازی جدید مرتضی خسروی (کاریکاتوریست)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 شهریور1387 توسط "..." |
سلام
از طرف دوست خوبم دعوت به این به بازی شدم.........به قول خود ایشان"که٬نه دست مبارک به سمت نوشتن مطلبی جدید متمایل شود و نه حتی خطی جهت فوران روزمرگی روی کاغذ سفید بینوا بکشد...در اینجور مواقع همه شواهد حاکی از این می باشد..."  و این شد که طراح این بازی شدند.
بازی جدید مرتضی خسروی

 

قوانین بازی:جوانمردانه بدون اینکه به میز کامپیوتر محترم دست بزنید چند عکس خونگرم و تر وتاره مرقوم فرمایید..

دوباره شروع شد ....
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 تیر1387 توسط "..." |
 

حدود یک ماه و خورده ای می شد که از وبلاگ نویسی کناره گرفته بودم. نمی دانم چرا دستم به قلم نمی رفت و تنبل شده بودم. اگر هم که بگم موضوعی پیدا نمی شد درست نبود، برای اینکه اطرافم پر بود از اتفاقات ناب!!!  دست و دلم به قلم نمی رفت و حتی شعری گفته نمی شد. به راستی که تنبل شده بودم.
به قول کاکه تیغون که گفته بود:"پشت هر که دلتنگ شديد به وبلاگش مي رويد و پشت خود که دق آورديد به وبلاگ خود مي آييد."
شاید هم این درست باشه که برای خودم دلتنگ نشده بودم.
به هر حال من دارم نوشته ای جدیدی می نویسم در مورد یک موضوع ناب!!!ولی چون خواستم در کنارش عکسی هم بمانم ناچارم تا هفته ی بعد صبر کنم و همچنان منتظر می مانم تا وقتش برسد.
                ‌~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.

 شعری از خودم                                                              

در تاریک و روشن صبح
   وفتی که دیدی
         فرو رفته در روزگار می روم . . . . . .


وقتی که بخار دهانم
     به چهره ی مردی نا امید درآمد . .
آنهنگام که جز
   خیال دردِ من
                چیز دیگری
                           به خوابهایت هجوم نیاورد..
به سراغم شتاب کن!
سخت در آغوشم بکش
 و از خودت برایم بگو.
               آه نه .....!!!
 یک دل سیر بخند
    مست بخند 
       که این تصویر لبخند توست
      که بر دلم می ماند.
                                    ۵.۵.۲۰۰۸ ادلید                            
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . . . . . . . . . .
در چشم هایت
   صداقتی موزون 
      که دلم را تقسیم می کند
  بین ماه         و           خاک.
                                         
سید عاصف حسینی


از طرف دوست خوبم مرتضی خسروی کاریکاتوریست، به یه بازی دعوت شدم.
                همه ی دوستانم که لینک شده اند هم به این بازی دعوت شده اند

 



ادامه مطلب...
مردان قریه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 بهمن1386 توسط "..." |
چشمانش را گشود. باید همه را برای نماز بیدار کند.اهل خانه از نبودن پدربزرگ و پسر جوانش در سوگواری و ماتم بودند. بعد از نماز به حیاط رفت تا به تنور خانه برود. صبح بسیار زیبایی بود. نسیم خنکی می وزید و حیاط پر بود از عطر میوه های تابستانی. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. از خدا می خواست که امروز همه اش به خوبی بگذرد. خدا کند.
آماده ی نان پختن بود که از شنیدن صدایی ناگهان سر را برگرداند. شوهر را سراسیمه دید. تپش قلبش بیشتر شد. یعنی برای چه آماده شده است؟! چیزی نگفت مات و مبهوت نگاهش کرد. منتظر بود که او خود شروع کند. شوهر می دانست نفیسه شاید طاقت رفتن مرا نداشته باشد آخر بعد از من این خانه دیگر مرد ندارد.  پدر و برادر جوانم دیروز و من امروز.
نگاهشان به هم گره خورده بود. کسی نمی خواست سخن بگوید و آرامش این لحظه را بشکند. فقط نگاه هایی رد و بدل شد و مرد نگاهش را به سوی دیگری برد. یک قطره اشک و آه. بعد آغوش و بوسه و صدای بلند گریه ی زن. مرد صورت عزیزش را محکم به سینه ی خود نگه داشت تا مبادا صدایش را کسی  بشنود. چگونه می توانست بگوید گریه نکن. می دانست سخت است و طاقت فرسا.
خورشید سرخ رنگ صبح به مرد علامت دیر شدن را می داد. آهسته گفت :" نفیسه ی عزیز مواظب خودت و بچه هایمان باش. به خدا می سپارمتان. من باید قبل از بر آمدن آفتاب بروم." و بدون حرفی دیگر به در خانه رسید. " خدا به همراهت." زن با صدایی نه چندان بلند گفت. و بی تحرک فقط به حرکت پرندگان نگاه می کرد. " یعنی او برمی گردد. یعنی این پایان زندگی من و اوست."
بعد از پختن نان ها دیگر دل و دماغ کار دیگری را نداشت. نمی خواست بچه هایش را از خواب بیدار کند. می ترسید اگر سراغ پدرشان را بگیرند چه جوابی خواهد داشت. تمام ذهنش درگیر حوادث قبل بود. نمی توانست به چیز ثابتی تمرکز داشته باشد. به اطراف نگاهی انداخت. صبح همان صبح بود و جنب وجوش پرندگان همان  و چیزی  تغییر نکرده بود. دیگر حتی اگر میوه ای تر و تازه از شاخه ای جدا می شد به سراغش نمی رفت. حرکت گلها برایش هیچ تازه گی نداشت. حیران از سکوی خانه بالا رفت.دختر کوچکش تازه بیدار شده بود و هنوز گیج خواب بود. زن خود جمع و جور کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و قرار هم نیست اتفاقی بیفتد. بچه هایش را برای خوردن صبحانه آماده کرد ولی خودش  میلی به خوردن نداشت. فقط به معصومیت فرزندانش خیره شده بود.
ثانیه ها آرام از پی هم می گذشتند.فضای خانه خفه اش می کرد. به حیاط رفت تا هوایی تازه کند. ناگهان دید که آسمان قریه رنگی  سرخ  به خود گرفته است و صداهای گنگ به گوشش می رسید. با صدایی لرزان گفت:" خدا به خیر بگذراند چه اتفاقی افتاده است؟!" سراسیمه با وضعی نامناسب به طرف در خانه دوید. در را باز کرد. صدای ناله و شیون  همه جا را پر کرده بود و گرد وغبار سرخ رنگ نمی گذاشت که خوب ببیند. مثل مجسمه در جایش خشکش زده بود. سعی می کرد چشمانش را تا آخرین حد باز کند تا درست ببیند. فقط صدای ناله می شنید. از دکه ی دختر جوانی که به سرعت به طرف جلو می دوید تکانی سخت خورد و حواسش سرجا آمد. نمی دانست چه کار باید کند. پا برهنه دیوانه وار مثل دیگر زنان و دختران به طرف میدانی بزرگ جلوی خانه شان دوید.
همه مرده بودند. بیشتر مردان قریه را کشته بودند. یکی فریاد زنان به دنبال جنازه ی پدر می گشت و دیگری به دنبال برادر و فرزند.
صدای ناله و فریاد دلخراش گل نسا دختر جوانی که دقیقا یک هفته از عروسی اش می گذشت و حال بدن تکه تکه ی نو داماد عزیزش را به زانو گرفته بود مات و مبهوتش کرده بود. حتی برای تسلا دادنش زبانش نمی چرخید.
غوغایی بود . محشری که به فاصله ی یک چشم برهم زدن به پا شد. جسد ها را یکی پس از دیگری کنار می زد، بین چیزی شبیه به نگرانی و امید مانده و صدایش از فرط فریاد زدن نام شوهرش غلتیده بود.

 در گوشه ای پسر نه ساله اش را دید که با نگاهی پر از ترس و وحشت به اجساد خیره مانده بود. دستش را گرفت تا از آنجا دورش کند اما نتوانست. با نگاهی بغض آلود از مادرش پرسید "یدایش کردی" و مادر با صدایی که تسّلایش دهد گفت نه، برو خانه من می گردم.نرفت، حس می کرد بزرگ شده است و می تواند تکیه گاه مادر باشد. با صدای نازک مردانه اش گفت:" برویم، پیدایش خواهیم کرد" لحظات وحشت آوری بود. خون ها بر روی زمین خشکیده بود. زنان و دختران از شدت غم و اندوه صورت می خراشیدند. ناگهان منصوره زن همسایه سراسیمه و با ترس از اینکه چگونه او را خبر کند رو به روی نفیسه ایستاد:" من او را در باغ دیدم."
نفیسه نتوانست طاقت بیاورد و پرسید آیا زنده است؟! نفسش بالا نمی آمد. این همه عشق و عاطفه آخر چگونه ممکن بود به فاصله ی تنها نیم روز تمام شود."راهی باغ شو به گمانم کمی خسته است."
در دلش مدام حمد و سپاس خدا را می کرد. پاهایش با آن همه خستگی از شنیدن آن خبر قوت گرفته و تیز تر می رفت. به خانه آمد. تکه نانی گرفت. حتما گرسنه است. دست در دست پسر وارد باغ شد. همه جا آرام بود. بادی هم نمی وزید. با صدایی بلند فریاد زد " ناصر." جوابی نشنید. باغ بزرگی بود. درختانش نیز تنومند. تقریبا تمام باغ را زیرو رو کردند اما پیدایش نکردند. ناگهان شاخه ی درختی به زمین افتاد. مادر و پسر هر دو با ترس به پشت سر خود نگاه کردند. کسی نبود. از فرط خستگی کنار همان درخت نشستند. نفیسه دستانش را به زمین تکیه داد. اشک در چشمانش خشک شده بود. چیزی را زیر دستانش حس کرد. سرد بود. سرش را چرخانید. دستان بی جان ناصر امیدش را نا امید کرد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 بهمن1386 توسط "..." |
برای "د"
سلام.
قرار بود زودد تر از اینها بهت سر بزنم ولی متاسفانه نشد. 
امروز هم مثل بقیه ی روزها خسته کننده است و ساعت درست یک ربع به سه بعدازظهر مونده.
در اتاق مطالع ی مدرسه ام نشسته ام و هیچ کاری انجام نمی دم. امروز اولین جلسه ی درس فارسی ام قراره که شروع بشه اون هم ساعت پنج عصر و من کمی استرس دارم. می ترسم که سوتی بدم و با خرابکاری به بار بیارم یا زیاد حرف بزنم. می ترسم که به چشمانش نگاه کنم. اما از اینکه به یک محیط فارسی زبان میرم خوشحالم و از اینکه دوستان سال پیشم را ببینم خوشحال تر.
هووم ... باید بعد از مدرسه بهش یه تک زنگ بزنم تا ببینم کجاست. بعدش هم باید لباس مدرسه رو با مانتو و شلوار عوض کنم. کمی آروم بگیرم تا رنگم نپره و اینکه خونسرد باشم یعنی منظورم که خونسردیم و حفظ کنم.
تازه باید یه سری به کتابخونه ی شهر بزنم و برم سر وقت اینترنت تا ببینم که نامه ی جدید و یا نظر جدیدی دارم یا که نه؟!
همین طور دستم می لرزه و غلط املایی هام بیشتر می شه. معلوم نیست که چه مرگمه؟
کمی دلواپسم. کمی دیوانه ام. کمی حواس پرت. کمی مرده ام. کمی در عالم حپروت سیر می کنم.
کمی گیجم. کمی دلگیرم و بسیار عاشقم.              آه ... یکی اون قرص های منو بیاره...
باز هم دیوونگی بازی هام شروع شد.
باید یک نفس عمیق بکشم تا از همه چیزم کاسته بشه.
امروز برعکس پریروز و کمی دیروز هوا عالیه. خنکه و باد هم می وزه. آسمون ابریه و هر لحظه ممکنه که بارون بگیره ومن بدون چتر خواهم موند. درخت ها مثل اینکه ماست خوردند. هی تکون می خورند. خیلی وارفته شدند.
وای که چقدر اینجا آروومه. آدم حوصله اش سر میره. من بیشتر توی محیط شلوغ می تونم تمرکز کنم در غیر این صورت فقط خیال بافی می کنم. مثل همین الآن که دوست دارم یک پرنده باشم و در آسمون به دنبال یک قطره آب بگردم. خورشید رو از پشت یکی از ابرها بیرون بکشم( البته قبل از اون باید لباس ویژه ی آتش نشانی تنم باشه تا جزغاله نشم). یا شاید هم ابرها رو به هم بزنم تا بارون شدت بگیره. صدای رعد وبرق بلند تر از حد معمول بشه و دخترایی که توی اتاق مطالعه هستند جیق و فریاد بکشند تا من در شلوغی آنها تمرکز کنم.

درباره وبلاگ


آخرين مطالب
چیستان! آیا؟؟؟
بعد از قرنی اومدم با یه شعر از خودم این جا رو صفا بدم.
بازی جدید مرتضی خسروی (کاریکاتوریست)
دوباره شروع شد ....
مردان قریه
آرشيو
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
شهریور 1387
تیر 1387
بهمن 1386
پيوند ها
آرزو های آسمانی "فرزانه"
سید عاصف حسینی
جعفر واعظی (آزاد)
سید الیاس علوی
خالد حسینی
طنز سیاه "مرتضی خسروی"
توکا نیستانی
"هیوا"
"ایرانی نامه" م.الف
شادی تبعیدی
نقش خیال
اقبال حسين صفري
پيوندهاي روزانه
داستان سِتان