دوستان بسیار خوبم سلام.
مدتی نبودم و نیستم. به هزارو یک دلیل که فقط ۲ تا شون رو خوب می دونم.
مرسی از دوستای گلم و خوبم که در این مدت اومدند.
بدرود تا روز موعود
حدود یک ماه و خورده ای می شد که از وبلاگ نویسی کناره گرفته بودم. نمی دانم چرا دستم به قلم نمی رفت و تنبل شده بودم. اگر هم که بگم موضوعی پیدا نمی شد درست نبود، برای اینکه اطرافم پر بود از اتفاقات ناب!!! دست و دلم به قلم نمی رفت و حتی شعری گفته نمی شد. به راستی که تنبل شده بودم.
به قول کاکه تیغون که گفته بود:"پشت هر که دلتنگ شديد به وبلاگش مي رويد و پشت خود که دق آورديد به وبلاگ خود مي آييد."
شاید هم این درست باشه که برای خودم دلتنگ نشده بودم.
به هر حال من دارم نوشته ای جدیدی می نویسم در مورد یک موضوع ناب!!!ولی چون خواستم در کنارش عکسی هم بمانم ناچارم تا هفته ی بعد صبر کنم و همچنان منتظر می مانم تا وقتش برسد.
~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.~.
شعری از خودم
در تاریک و روشن صبح
وفتی که دیدی
فرو رفته در روزگار می روم . . . . . .
وقتی که بخار دهانم
به چهره ی مردی نا امید درآمد . .
آنهنگام که جز
خیال دردِ من
چیز دیگری
به خوابهایت هجوم نیاورد..
به سراغم شتاب کن!
سخت در آغوشم بکش
و از خودت برایم بگو.
آه نه .....!!!
یک دل سیر بخند
مست بخند
که این تصویر لبخند توست
که بر دلم می ماند.
۵.۵.۲۰۰۸ ادلید 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . . . . . . . . . .
در چشم هایت
صداقتی موزون
که دلم را تقسیم می کند
بین ماه و خاک.
سید عاصف حسینی
از طرف دوست خوبم مرتضی خسروی کاریکاتوریست، به یه بازی دعوت شدم.
همه ی دوستانم که لینک شده اند هم به این بازی دعوت شده اند.

می میرم آنچنان که غم تو کشت مرا
همراه دلسوختگان فرا خوانده ای مرا
شب را سحر کنم در فراق تو تا کی ای عزیز
اکنون که برده ای تا مرز عاشقی مرا
مادر،پدر، برادر و خواهر کی تجدید وصال تو کنند
در خواب یا که در سوز زجه ها مرا
آخر ما به شوق وصال تو زنده مانده ایم
رفتی تا بخندی به این خیال خام مرا
آهو شدی و زود پریدی از این دیار
رفتی و زود پریدن آتش کشید جان و دل مرا
خاک مست می کند امشب دیار باقی را
شاهزاده می برد با خود تمام هستی مرا
در های های گریه به خواب می روم امشب
تا در هوای تو بگذرد هر صبح و شام مرا.
5.5.2008
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آه .. این روزها اصلا حال دلم خوش نیست. کسی صدایم رو نمی شنوه.........
دوست دارم برم یه جای خیلی دور.
جایی که کسی دستش بهم نرسه.
دوست دارم از ته دل فریاد بکشم و کسی علتش رو ازم نپرسه.
دوست دارم که دیگه خواب نبینم. توی خواب اونو نبینم.
آه که حس پرنده بودن چقدر شیرینه.
آدم های دور و برم رو دوست ندارم. از شلوغی بیزار شدم. آخ که چقدر حال دلم بده.
به ذره ای مرگ محتاجم!
تولّد
تولّد
تولّدم مبارک.
پاشم
شمعا رو
فوت
کنم
تا صد سال
زنده باشم![]()
تولد تولد تولدم مبارک
هورا، امروز من به دنیا اومدم.
امروز بعد از ظهر ساعت ۴ و خورده ای
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
به همه ی دوستای گلم هر کجا که هستن.
چه طوریایید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وحشتناک!؟
من هم همین طور![]()
من امروز می شم ۱۹ ساله. وای، وای می دونید چی شد من که اومدم تا یه پست جدید بندازم قبلش رفتم تا نوشته های ناز شما ها رو بخونم . بعد می دونید چی فهمیدم
دیدم تاریخا روز ۱۴ فروردین ثبت شده و من بی خبرم که توی این دنیا چه خبره. تازه فهمیدم که چون اسفند ماه ۲۹ روز بوده پس روز تولد من هم به تاریخ شمسی یه روز عقب افتاده.
من هم که کلی مهمون دعوتیده بودم به اون تاریخ. خلاصه کلی شرمنده ی دوستان.![]()
در ضمن تولد دوست خوشملمم که امروز یعنی دیروز بود رو هم بهش تبریک می گم. آرزو جون تولدت مبارک.
دیشب هم کلی با هم حرف زدیم. هی من زنگ می زدم هی اون زنگ می زد خلاصه همین جوری داشت پیش می رفت تا اینکه ساعت شده بود 3.46 نصفه شب.
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
.jpg)
زندگی را فرصتی آن قدر نیست
که در آیینه به قدمت خویش بنگرد
یا از لبخند و اشک
یکی را سنجیده گزین کند.
عشق را مجالی نیست
حتی آن قدر که بگوید
برای چه دوستت می دارد. سهراب سپهری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنها در اتاقی سرد و خالی از احساس نشستم .یک دست بر گلو و دست دیگر بر قلبم گذاشتم .
بعضی ماه هاست که مرا تنها نمی گذارد. بغضی که با تمام احساس می خواهد مرا از وجودم خالی کند.
به آهنگی گوش می دهم که معنای آن را نمی فهمم. ولی از طرز خواندنش معلومه که مثل من دلتنگه.
دلم برای خودم خیلی تنگ شده و برای اون ...
***
ریزد اگر چه بر تو نگاهم هیچ
باشد به عمق خاطره ام جایت
فریاد من به گوشت اگر ناید
از یاد من نرفته سخن هایت
***

* یک شعر قدیمی از خودم
چو مردگان بی سرشت
به خاک منتظر چشم دوخته ام.
چو ماهیان تشنه لب
دل به یاد او روی آب جان سپرده ام.
چو عاشقان خالی از امید
از ستیز قلب او به خود
در دلم فریاد می کشم.
بادها، مستدام
بین من که
همچو ماهی از هوس به رنگ آب
غوطه ور به روی ساحلم
تو را رها می کند
قفس را برای من خانه ی جدید می کند.
تو در رها ترین فصل زندگی
جاودانه سبز می شوی
و من
به یاد تو در ِ قفس به روی خود
قفل و زنجیر می کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مردنی ست
در گوشه ای پسر نه ساله اش را دید که با نگاهی پر از ترس و وحشت به اجساد خیره مانده بود. دستش را گرفت تا از آنجا دورش کند اما نتوانست. با نگاهی بغض آلود از مادرش پرسید "یدایش کردی" و مادر با صدایی که تسّلایش دهد گفت نه، برو خانه من می گردم.نرفت، حس می کرد بزرگ شده است و می تواند تکیه گاه مادر باشد. با صدای نازک مردانه اش گفت:" برویم، پیدایش خواهیم کرد" لحظات وحشت آوری بود. خون ها بر روی زمین خشکیده بود. زنان و دختران از شدت غم و اندوه صورت می خراشیدند. ناگهان منصوره زن همسایه سراسیمه و با ترس از اینکه چگونه او را خبر کند رو به روی نفیسه ایستاد:" من او را در باغ دیدم."
نفیسه نتوانست طاقت بیاورد و پرسید آیا زنده است؟! نفسش بالا نمی آمد. این همه عشق و عاطفه آخر چگونه ممکن بود به فاصله ی تنها نیم روز تمام شود."راهی باغ شو به گمانم کمی خسته است."
در دلش مدام حمد و سپاس خدا را می کرد. پاهایش با آن همه خستگی از شنیدن آن خبر قوت گرفته و تیز تر می رفت. به خانه آمد. تکه نانی گرفت. حتما گرسنه است. دست در دست پسر وارد باغ شد. همه جا آرام بود. بادی هم نمی وزید. با صدایی بلند فریاد زد " ناصر." جوابی نشنید. باغ بزرگی بود. درختانش نیز تنومند. تقریبا تمام باغ را زیرو رو کردند اما پیدایش نکردند. ناگهان شاخه ی درختی به زمین افتاد. مادر و پسر هر دو با ترس به پشت سر خود نگاه کردند. کسی نبود. از فرط خستگی کنار همان درخت نشستند. نفیسه دستانش را به زمین تکیه داد. اشک در چشمانش خشک شده بود. چیزی را زیر دستانش حس کرد. سرد بود. سرش را چرخانید. دستان بی جان ناصر امیدش را نا امید کرد.

سلام
برای "م"
هنوز دلتنگم
هنوز دیوانه ام
هنوز امیدم رو از دست ندادم.
هنوز به دیدنت می آیم
هنوز به تو می اندیشم
هنوز هم دلم برایت می تپد
هنوز هم می دانم که نمی دانی
هنوز ....
هنوز هم می روم تا دفن شوم***
اما بی تو
دلتنگم بسیار
مثل تو که شاید گاهی برای من
شاید برای دیگری غیر من
من دیوانه ام که به تو می اندیشم
و تو که مات نگاهم می کنی
می خندی
هنوز صدایت را در قلبم گوش میدهم
تازه ست
من این را می دانم.
دلتنگم
گاهی برای خودم
و بسیار برای تو
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سالهاست که نامه هایم بی جواب مانده و من در تلاش تا بلکه در نامه ی جدید خود پاسخی از او ببینم.
میدانم که بی فایده است.
خسته ام